حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
96
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )
قسط ديوانى كردم . ديگر قيد نكرده بودم كه ، از بابت فلان مبلغ ايفادى در فلان تاريخ حواله كرده بوديد بدهم . تعيين همان مبلغ را دوباره به من جمع كردند و به حساب آوردند ، معهذا پنج هزار و سيصد تومان به من مقروض شدند . سابق يك باب خانه در سه هزار و پانصد تومن قيمت كرده و به من فروخته بودند به مهر ميرزاى آشتيانى و آقا ميرزا صالح عرب ؛ هزار و هفتصد تومان ديگر هم بعد از تفريغ اين حساب مقروض شدند . كتابچه نوشته شد و همه مهر كردند . حرف حق از غرائب امور اين است كه ، مرحوم نصرت الدوله « 25 » و امين لشگر چندين دفعه در حضور آقا به من اصرار كردند كه ، بگو هرچه قبض رسيد به تاريخ از من در دست داريد ، ابراز كنيد و من خرج را از روى سند مىدهم ، قبول نكردم و گفتم ، من ناظم الملك را آدم صحيح بىتقلب مىدانم . همان فردى كه براى من فرستاده است قبول دارم . در بين حساب ، حاجى سيف الدوله و حاجى ميرزا محمود نوكرش حرفهائى مىزدند كه من در جواب ، معامله بهمثل كنم و دستاويزى براى مغلطه و برهم زدن حساب بدست بياورند . حاجى ميرزا رضاى مرحوم جواب سخت به آنها مىداد و مرا از اقدام در معامله بهمثل ، منع مىكرد . خداوند قادر عادل از اين مسئله هم آنها را مأيوس و خجل كرد و اين مرد نجيب و صميم بلندهمت بعد از گذراندن حساب به اين اشكال ، همينكه خواستم از او تشكر و امتنان كنم ، گفت ، شما خانوادهء بزرگى بوديد . من با اسلاف شما دوست بودم . حرف حق زدم و رسيدگى به حق كردم . منتى بر شما ندارم . شكايت حسين قلى خان به شاه من كه از واردات متوالى و مزاحمت قورخانهچىها ملول و خسته شده بودم ، عريضهاى به پيشگاه ملوكانه عرض كردم كه ، اگر خدمت دو سالهء اصفهان معصيت است ، مجازاتى كه در اين سه سال ديدهام كافى است ؛ و الا يا مرا به كسى بسپاريد كه از شر ظلم و حقكشى متعديان محفوظ باشم ، يا خودم و عيال و بستگانم را قهرا از خاك ايران خارج فرمائيد كه همه كس بداند من به اختيار خود از وطن چندين هزار سالهء آباء و اجدادى مهاجرت نكردهام . حقيقت ، ديگر كار به جان و كارد به استخوان رسيده است . جوابى دستخط شد كه ، سعد الملك ! خدمات گذشتگان تو را مفصلا مىدانم و خدمت خودت را منظور دارم . چون در اين اوقات كار بزرگى به امين السلطان خيال داريم رجوع كنيم و آن كار عامل عاقل مجربى لازم دارد ، سپردم كه با امين السلطان به حضور بيائيد تا به او بسپارم
--> ( 25 ) - مقصود فيروز ميرزا نصرت الدوله است .